دیروز درد امانم را بریده بود پدرم رنگ و روی بیحال و ناتوانم را میدید و کاری ز دستش بر نمی آمد من تا بلند میشدم با سرگیجه پرت میشدم سرجایم و بیست بار میرفتم و برمیگشتم و یادم نمی آمد کارم را...آخر پدرم گفت امروز مثل همیشه نیستی اشکال داری انگار...بله اشکال داشتم و اوضاع روحی و جسمی دست به دست هم داده بودند...بگذرد این روزگار تلختر اززهر...
+
نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۶/۳۱ساعت ۱۱:۳۶ ق.ظ  توسط فَ فَ
|
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریعتی
تاريخ: شنبه
2 مهر
1401 ساعت: 1:25